تبليغاتX
داستانهای کوتاه

داستانهای کوتاه

ماسک وکلمه

آنها در اين شهریِ خواب‌آلود از يک‌ديگر جدا خواهند شد. مرد کشور را به قصد ديدار خانواده‌اش ترک می‌کند. زن نيز به تنهايی با اتوبوس به پايتخت خواهد رفت. اما قبل از اينکه اين شهر را ترک کند دوست دارد موزه‌ی مشهور تاريخ طبيعی را ببيند. مرد او را تا آن‌سوی پارک همراهی می‌کند. روی پله‌های جلو موزه با بوسه‌ای طولانی خدانگه‌دار می‌گويند. اين آخرين وداع آنها خواهد بود. زن، شايد، منتظر شنيدن واژه‌ی بخصوصی از دهان مرد است؛ واژه‌ای که او ادا نمی‌کند. جدايی برای هردو سخت است. با وجود این، مرد به راه می‌افتد؛ در حالی که زن کمی شرم‌زده است و سعی دارد به دربانان موزه  لبخند بزند.

درون موزه همه چيز کهنه و فرسوده است. گرد و خاک هفته ای غیر زمین شناسانه، روی اسکلت‌های عهد چهارم زمین شناسی را پوشانده‌است. او در گالری طويلی به گردش می‌پردازد. گالری‌های بيضی‌شکل متحدالمرکز به طور آزاردهنده‌ای در مراکز يکديگر تکرار می‌شوند. قفسه‌های شيشه‌ای بی‌پايان، پر از پرنده‌های خشک شده‌اند. پرنده‌هايی که کمی از درخشندگیِ پرهای آنان باقی مانده است. زن هيچ احساسی ندارد؛ جز اندوه برای حرفی که زده نشد.

او خود را رها می‌کند. سيال می‌شود. پلکان‌ها را بالا و پايين می‌رود. و ناگهان کشف می‌کند. گویی چمنزاری در کویر، پشت يکی از پلکان‌هایِ بسيار، فروشگاهی کوچک با پيرمرد فروشنده‌ای که ميان اجناس کهنه و فرسوده چرت می‌زند. ماسکی سنگی در میان فرسودگی اجناس توجه اش را جلب می کند. ماسک، زن را به سوی خود می‌کشد اما او نمی‌ماند. او به دنبال چيزی اصيل است. آن دورتر در گالری‌های منحنی، اصل ماسک را درست جلو چشم خود کشف می‌کند. اين ماسک مرگ است. با خط‌های اصيل و زيبای سنگی.

آفتابی که از پنجره به درون می‌تابد به قفسه‌ی شيشه‌ ای گرد و خاک گرفته ی پشت سرش می خورد و آينه‌ای برایش می‌سازد. او کاملاً تنهاست. در طول سير و سياحت خود در گالری‌ها حتا به يک نفر هم برنخورده است. کمی به طرف قفسه ی شیشه ای جلو می رود. در جست‌وجوی موقعیتی ست که بتواند خطوط صورت خود را کاملاً با خطوط ماسک مطابقت دهد. مدتی طولانی به همان شکل می‌ايستد. گويی ماسک روی صورتش است. و به کلمه‌ای فکر می‌کند که گفته نشد و برای اولين بار تشخیص می دهد که او نيز شانس گفتن چيزی و نشان دادن احساسش را داشت. عشق، شايد، يا نياز. دير است. تصميم می‌گيرد به زمان حال برگردد. به طرف فروشگاه موزه می‌رود تا ماسک بدلی را بخرد. هرچه باشد ماسک هيچ حالتی از درد ندارد؛ فقط متانت و ملايمتی جاودانه را نشان می‌دهد. از همان راهی که به سوی گالری منحنی آمده بر می گردد. از پله‌ها پايين می‌رود و از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از اطراف دايناسورها، اما فروشگاه را پيدا نمی‌کند. نزديک در ورودی تصميم می‌گيرد سراغ آن را از دربان بگيرد.

در همان‌حال مرد برای بيستمين بار از نگفتن چيزی که می توانست گفته باشد پشيمان می‌شود و قصد می‌کند که به موزه بازگردد. حتا اگر فقط  برای آخرين‌بار، در آغوش کشیدن او باشد. نشانی‌های زن را می‌دهد و سراغ او را از دربان‌های جلو در می‌گيرد. دربان می‌گويد، همان زنی که می‌بوسيدی؟ و ادامه می دهد که همين چند لحظه پيش او دنبال فروشگاه موزه می‌گشت. مرد نشانی فروشگاه را می‌گيرد و به آنجا می‌رود. اما زن را پیدا نمی کند. تنها پيرمرد فروشنده‌ای را می‌بيند که گويی از ازل در خواب بوده است و صورت سنگی غريبی که سوراخ‌هايی به مثابه چشم و دهان دارد. هيچ‌يک از آنها توجه او را برنمی‌انگيزد. زن تنها کسی است که مرد به دنبالش می‌گردد و او حالا ممکن است که گم شده باشد.

مرد خود را به سوی گالری‌های بزرگ می‌کشد. از زير نهنگ آبی رنگ می‌گذرد و از ورای اسکلت‌های دايناسورها، و با خود می‌گويد: همه مدل‌های مصنوعی هستند. مرد انعکاس تصويرها را در قفسه‌های شيشه‌ای نمی بيند؛ او فقط دنبال زن می‌گردد. از پله‌ها بالا و پايين می رود و گاهی وسوسه می‌شود که نام او را با صدای بلند و با آخرين قدرت از بالای پله‌ها صدا کند. اين موزه به هرحال متروک به نظر می‌رسد. او در گالری‌های متروک که دائم تکرار می شوند زن را صدا می‌کند و نمی‌يابد. يعنی او موزه را ترک کرده است؟ دوباره خود را دم در و جلو مامورين می‌يابد. مامورين به او اطمينان می‌دهند که زن هنوز بيرون نرفته است. اين تنها راه خروج از موزه است و او هرگز از اين در خارج نشده است. کمی دورتر تاکسی با بوق او را صدا می زند. مرد نمی‌خواهد بدون یک بار دیگر دیدن او، برود، بدون این که به او بگوید، شاید، شاید. اما هواپيما برای او صبر نخواهد کرد. هيچ اثری از زن نيست؛ نه در توالت زنانه و نه در توالت مردانه. او می‌خواهد زن را در آغوش بگيرد. زن نيست. مرد، رنگ غمگین، دنبال در خروجی می گردد، از پله‌ها پايين می‌رود، به طرف تاکسی، به طرف فرودگاه به طرف جهان.

داخل موزه‌ی تاريخ طبيعی، گویی که ماسک، درون جعبه‌ی شيشه‌ای به بدل خود در فروشگاه موزه لبخند می‌زند. و پيرمرد فروشنده هم چنان به خوابش ادامه می دهد.

                                                                                      

                                                                                     داستانی از : لوئیزا والنزوئلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:6  توسط سحر سهرابی   | 

شب نقره ای

"لی" سوار بر کرجی آماده ی رفتن به شهر بود.
 قرص ماه با کرشمه و ناز به آرامی از قله ی کوه ها بالا می آمد و پرتو نورش را تا کرانه ی رود می کشانید. رودی آبی رنگ که مثل همه ی رودهای کوچکِ پای کوه، نقره فام بود و جریان ملایمی داشت. نور مهتاب طوری آسوده بر سطح آب خفته بود که خیال می کردی حالا حالاها، قصد سفر تا "یانگ- تسه" را دارد. تاریکی کم کم فرو می نشست اما هنوز مثل تورگسترده ای همه جا را پوشانده بود. رود، کوهسار، درختان، دشتزاران و کلبه ها همگی چنان زیر تاریکی این نور قرار داشتند که حتا ماه، با همه ی نرمی و روشنی اش از سوراخ های آن نمی گذشت.
کنار سنگی عظیم و پیش رفته در رود، کرجی "لی" پهلو گرفته بود. دوروبر آن را زنبق های ارغوانی رنگِ آبزی دوره کرده برگ هایشان انگار- کناره های کرجی را در آغوش گرفته بودند.
چراغِ نفت سوزی به دشواری درون قایق را روشن می کرد. از ساحل شبیه به شبحی خوابیده و پنهان در تاریک-روشنی ها بود. نه تنها هیچ صدایی به گوش نمی رسید. بلکه با وجود چند نفری درونش بیشتر به جزیره ای متروک می ماند.
دو مسافر زیر سایبان دراز کشیده بودند. پسرکی پشت به دماغه ی قایق چرت می زد . "لی" کرجی ران، در عقب نشسته و سیگارش را آرام آرام دود می کرد. کسی چیزی نمی گفت: انگار بسکه وراجی کرده بودند چیز تازه ای برای گفتن نداشتند. همگی زمان حرکت را، خوب می شناختند، چرا که همـگی مسافران همیشگی قایق بودند. هر روز تنگِ غروب کرجی به شهر می رفت و سحرگاه روز بعد برمی گشت - برنامه ای که به ندرت تغییر می کرد. مسافران همیشگی چند بار در هفته با این کرجی به شهر می رفتند و همیشه هم سرِ وقت می آمدند، بعد بی آنکه زیادی حرف بزنند زیر سایبان دراز مـی کشیدند و مـی خوابیدند و تنهـا وقت رسیدن کرجی به بارانداز کوچک و محقر شهر بیـدار مـی شدند. بعضی ها در شهر به ساحل می رفتند و هر از گاه چندتایی شان با کرجی های کوچکتر به پایتخت ایالت می رفتند.
  جوان ترین مسـافر امشب آموزگار مدرسه ی دِه بود. خانـه ی او در شهر بود و هـر شنبه شب به گوشه ی آرام خانه اش پناه می برد. پیرترین ساکن شهر فروشنده ی ساده ی مغازه ای بود که در ده زندگی می کرد. صاحب مغازه اغلب او را دنبال کار به پایتخت ایالتی می فرستاد...
نور مهتاب موهای پریشان پسرک را شانه می زد. ظاهراً خودش نمی دانست، چرا که فقط هر از گاهی سری تکان می داد. چشم ها را بسته بود اما گاه گاه ناگهان بازشان می کرد: به باریکه راه، نهر یا ساحل زل زده بعد به آب رودخانه خیره می شد. وقتی چیزی نمی دید، زیر لب زمزمه ای می کرد و چرت زدنش را از سر می گرفت.
آموزگـار در حالـی که زیر سایبـان پهلو به پهلو می شد، زمـزمـه وار پرسید: «عجیبه. چرا «گن شنگ» نیومده... ها؟».... بعد از زیر سایبان سرک کشید و بیرون را نگاه کرد.
همه جا غرق در آرامش و سکوت بود. روشنایی هیچ چراغی به چشم نمی آمد. حتا سوسوی معبد نزدیک ساحل و تمام صومعه اش تاریک به نظر می رسید. کوره راه، زیر نور مهتاب، گویی رویا زده بود. صدای هیچ پایی نمی آمد. و آموزگار فقط زنبق های آبی را می دید. ناامید برگشت و نشست. «وانگ شنگ» فروشنده، رو به کرجی ران کرد و فریاد کشید که: «لی، هیچ می دونی ساعت چنده؟ چرا باید هنوز منتظر بمونیم و راه نیفتیم؟».
لی گفت: «چونکه گن شنگ نیومده، زوده هنوز. دلواپس چی هستی مرد؟»
آموزگار خودش را قاطی کرد: «همیشه سر ساعت هفت میاد، اما امشب!...» بعد یادِ ساعتش افتاد و دوباره برای دیدن عقربه های ساعت از زیر سایبان به بیرون سرک کشید و ادامه داد: «ساعت هفت و چهل دقیقه ست ولی هنوز که خبری ازش نیست».
کرجی ران با خوشبینی گفت: «میاد، حتماً میاد. لابد یه چیزایی با خودش به شهر برده. نگران نشین آقای جون. و شما آقای وانگ که یه مشتری قدیمی هستین، شما که خوب میدونین هیچوقت دیر و زود نکردیم».
آقای «جون» همان آموزگار مدرسه گفت: « قبلنا گن شنگ هیچوقت دیر نمی کرد. همیشه زودترم میومد. حالا وقت پیدا کرده ما رو معطل بذاره ».
وانگ شنگ که پا روی پا می گذاشت، گفت: «شاید دلیلی برای دیر آمدن داره».
کرجـی ران کـه آرام از عقب کرجـی بـه جـلـو مـی آمـد گفت: «امکـان نـداره. مـن خـوب می شناسمش. نه تریاکیه، نه عرق خور، امکان نداره تأخیر کنه. الانه که برسه». و بعد «لین» را، صدا زد. لین که چرت می زد مثل برق روی پاهایش ایستاد. لی نگاهی به او انداخت و پرید روی تخته سنگ خارای بزرگِ جلوی قایق. چند قدمی در باریکه ی کنارِ رود پیش رفت و برگشت. قرص ماه، جلوی چشمانش، آویزان از آسمان بود. نور نقره ای اش، مثل آبی سرد و خنک، بر سر لی فروریخت و احساس طراوت و تازگی کرد.
از پشتِ درخت انجیر هندی کنارِ معبد، سایه ای درآمد. لی با خودش گفت: «گن شنگ داره میاد» و خطاب به پسرک: «حاضر باش پسر، بمحض رسیدن گن شنگ راه می افتیم».
پسرک سر اطاعت تکان داد. تهِ تیرکی بلند از بامبو را در آب فرو کرد، به آن تکیه داد، کشیدش جلو و کرجی را درست برد کنار سنگِ بزرگِ خارا. لی روی سنگ ایستاد. سایه نزدیک تر شد. لی مرد زنبه به دوشی را دید کوتاه قامت. گن شنگ نبود. ژانگ بود. صاحب مغازه کوچکی در ده که امشب می خواست به شهر برود.
ژانگ خنده بر لب داشت و با عجله روی سنگ پرید، و در همان حال پرسید:«هنوز راه نیفتادین؟».
لی گفت: «سر وقت رسیدین. منتظر گن شنگ هستیم»، دلواپسی در صدایش نهفته بود.
آموزگار از زیر سایه بان فریاد زد: «ساعت هشت شد بابا. دیگه حتماً نمیاد».
ژانگ که قدم در کرجی می گذاشت، گفت: «عجیبه که هنوز نیومده. همیشه زودتر از همه این جاس» و بعد زنبه اش را به کناری گذاشت و لب کرجی نشست و سیگاری چرخاند و رو به ماه به کشیدنش مشغول شد.
«هی. لی، گن شنگ اینجاس؟» این صدای زنی بود با موهای مجعد که بالاپوشی از چیتِ سیاه کانتونی و شلوار تن کرده و پابرهنه به کناره رود آمده بود. زن به لی که روی سنگ ایستاده بود سلام کرد.
لی با کمی عصبانیت، گفت:« امشب ما همه معطل گن شنگ شدیم. باید یه جایی سر زیر آب کرده باشه. تو باید بدونی کجاس».
زن با دلواپسی پرسید: «یعنی میگی هنوز نیومده؟»
لی جواب داد: «خودش که هیچ، سایه شم نیومده».
زن پریشان حال گفت: « شوخیت گرفته لی؟ دلم شور افتاد».
لی خیلی جدی جواب داد: « شوخی؟ کی وقت شوخی کردن داره، خواهر. میخوام بدونم که... شوهرت با این کرجی میاد یا نه؟ ».
زن جیغی کشید، برگشت، دوان دوان رفت.
لی فریاد کشید: « وایسا خواهر، وایسا». یعنی چه!؟
زن بی توجه در باریکه راه می دوید، گریه می کرد و نام گن شنگ را فریاد می زد.
صدای فریادهای زن لی را ناراحت کرد. روی تخته سنگ خشکش زد.
سه مسافر، تقریباً با هم، پرسیدند: « قضیه چیه؟». ژانگ می توانست همه چیز را بخوبی ببیند. فروشنده مغازه خودش را به این سوی سایبان کشید تا چیزی دستگیرش شود. آموزگار دوباره سرک کشید بیرون.
لی که رو بر می گرداند، غرید که: « فقط شیطونه که میدونه».
ژانگ به حدس و گمان گفت: «زن و شوهرن دیگه، خب دعواشون شده. گن شنگ بدخلقی کرده و زن بیچاره شو ول کرده رفته. بله باید همچی چیزایی باشه». بعد ته سیگارش را با تفی به آب انداخت و ادامه داد: « اونوقت مردم میگن مردای زن دار زندگی راحتی دارن- ها ! ها ! ».
لی با لحنی که از آن غم و حیرت می بارید گفت: «گن شنگ هیچوقت با زنش دعوا نمی کنه. باید دلیل دیگه یی در بین باشه. حتم دارم». چی شده بود؟ لی مات و مبهوت نگاه می کرد.
فریادهای زن که: «گن شنگ، گن شنگ» می کرد سکوت شب را می شکست و تا دور دستها به گوش می رسید. هر یک از دیگری دلخراش تر، هر فریاد دردناک تر از فریاد پیش و همه لرزان از ناامیدی.
آموزگار تکانی به خود داد و فریاد زد: «خب لی. حالا میگی چیکار کنیم؟». کسی جوابش را نداد.
فروشنده مغازه بی تابانه خواهش کرد: «بریم»، می ترسید به کرجی های کوچکی که به پایتخت ایالتی می روند نرسد. لی که فریادهای زن پرده ی گوشش را آسوده نمی گذاشت، نگران و نگران تر می شد. بجای آنکه جواب مسافرش را بدهد، بی حرکت روی تخته سنگ ایستاد و به صدای زن که شوهرش را صدا می کرد گوش داد.
لی ناگهان خودش گفت: « اینجوری نمیشه. زن بیچاره دیوونه شده». به سرعت به ساحل پرید و در امتداد باریکه، شروع کرد به دویدن. پسرک هم که چرت می زد از کرجی بیرون پرید و دنبالش دوید: «پدر، داری کجا میری؟».
لی می دوید. جوابـی نداد. صدای پسـرک محو شد بی آنکه حتـا خطی کوچک در فضا از خود
باقی بگذارد.
 فـریـادهـای زن قلب را مـی درید. خیال می کردی در پرس و جو از خود کم کم می رفت تا
تمام کند. با آرامش... قدم به قدم!
هر سه روی باریکه راهِ گل آلود می دویدند. زن، کرجی ران و پسرک ... هر یک دنبال دیگری. اول پسرک واداد. ایستاد و برگشت طرف کرجی.
کرجی هنوز کنار تخته سنگ بود. سه مسافر آمده و نزدیکِ دماغه ی کرجی نشسته بودند. با کنجکـاوی از گن شنگ حرف می زدند، امـا فقط با حدس و گمان. بیشتر خیـال پردازی هایشان را بر زبان می آوردند و صحبت شان گل انداخته بود. فریادهای غم انگیز زن فروکش کرد و بعد خاموش شد. لی، نزدیکِ یک درخت به او رسید. زن نشست، خسته و درمانده به درخت تکیه داد. موها پریشان، صورت غرق در اشک، چشم ها خیره به ردیفی از درختان روبرو... زن آرام گریه می کرد. بیشتر شبیه اشباح شده بود حالا...
لی بازوی زن را گرفته بود و تکانش می داد- فریاد زد: «چته خواهر، دیوونه شدی مگه؟ چی شده آخه- بهم بگو». همسر گن شنگ سر را بلند کرد، دست از گریه برداشت. با چشمان درشت و سیاهش چنان به لی خیره شد که انگار نمی شناسدش. آخر سر بعد از سکوتی طولانی، مویه کنان نالید: «گن شنگ... گن شنگ ...».
لی هیجان زده پرسید: «چی به سرِ گن شنگ اومده؟ حرف بزن لامصب».
زن زمزمه کنان گفت: « نمی دونم».
لی با عصبانیت تفی بر زمین انداخت: «پَه. اگه نمی دونی پس واسه چی گریه می کنی؟ زده به سرت؟».
زن با چهره وحشت زده جیغ ناخواسته ای کشید و گفت: « باید گرفته باشنش. آره حتم دارم گرفتنش». لی ترسیده بود: «گرفته باشن؟ کی؟ آخه کی گن شنگو گرفته؟» ضربان قلبش تندتر شد. و فکر کرد که گن شنگ دوستش بود. مردی سربراه، صادق و درستکار. چرا باید کسی دستگیرش کند؟
زن گریه کنان گفت: کار باید کارِ «تانگ شیفان» باشه. دیروز گن شنگ بهم گفت که تانگ رفته پیش رئیس پلیس دهکده و اونو متهم به داشتنِ رابطه با راهزنا کرده. اول باور نکردم. اما امروز بعدازظهری که گن شنگ رفت بیرون، یکی دیده بود که چند تایی از آدمای تانگ دنبالش کردن. زیاد بودن و یه بازرس هم باهاشون بود. گن شنگ دیگه نیومد خونه. حتم دارم گرفتنش.
لی با خشونتی ناخواسته زن را تکانی داد و گفت: « تانگ یه باجگیر قهار و حرومزاده س، اما چه جور دشمنی میتونه با گن شنگ داشته باشه؟ نمی دونم ! تو باید اشتباه کرده باشی خواهر. با چشای خودت دیدی که کسی یقه شو گرفته باشه؟». صدای لی دیگر خشن نبود.
زن که هنوز زار می زد، گفت: « اشتباه می کنم؟ پس واسه اینه که حرفامو باور نداری! تانگ بعدِ از دست دادن پست سرپرستی حراست منطقه، بدجوری عصبانیه... یه آدمو فرستاد تا آقای «پینگ» رو بکشه. اما نه تنها نقشه اش عملی نشد بلکه کارشو هم از دست داد. چند روز پیش گن شنگ به اتفـاقِ برادر آقـای پینگ یه جور اتحـادیه دهقـانی درست کردن تـا بـا تانگ مبارزه کنن. هر چـه به گن شنگ التمـاس کردم با این حرومزاده ی پیـر در نیفته، گوش نداد که نداد... تمام روز پشتِ سرِ زمین خورا و اربابا بد و بیراه می گفت و از سرنگون کردنشون حرف می زد. حالا دیگه کارِ خودش تمومه. حتماً سرشو بریدن. معلومه نمیذارن زنده برگرده سر خونه زندگیش. رابطه با راهزنا جرم بزرگیه».
لی ناباورانه زمزمه کرد: «گمان نکنم تانگ تا این حد خشن و پدر سوخته باشه».
زن گفت: «پول گرفته... پول... تازه رئیس پلیس دهکده هم که بهترین رفیقشه. هر چی تانگ بگه قبول می کنه».
همسر گن شنگ بر اعصابش مسلط شد، صدایش را بلندتر کرد و برقی در چشم هایش درخشید. حالا خشم جای ناامیدی را گرفته بود: « عجب! یعنی اون می خواست مرد خوبی مثل آقای پینگو بکشه!... ببینم «آلیو» یادت نیس؟ وضعِ اونم مثل گن شنگ بود» و دوباره موجِ ترسی در صورتش دوید.
لی ساکت بود. آنچه بر سر آلیو آمده بود را بخاطر داشت. آلیو مرد صادق و زحمت کشی بود. در ماه های سختِ کشت و درو کارگرِ روز مزد بود. دیگرِ فصل ها باربری می کرد - برای این و آن... یک بار که نخواست مالیات اضافی بدهد، با چند باربرِ دیگر رفتند به محل کار تانگ و سر و صدا کردند. تانگ آنوقت ها مأمور جمع آوری مالیات ها بود، دو روز بعد مامورینِ پلیسِ محلی آلیو را گرفتند و بعد هم به اتهام واهیِ همدستی با راهزنان به 15 سال زندان محکومش کردند. وقتی دستگیرش کردند داشت بار میزد روی کرجیِ لی... لی همه چیز را به وضوح دیده بود. آدم صادق و پاکی که آزارش به مورچه هم نمی رسید، حالا به گفته ی رئیسِ پلیسِ محلی، با راهزنان همدست بود! کار دنیا دارد به کجا می کشد. لی، اینجا داشت یواش یواش گفته هایِ همسر گن شنگ را باور می کرد.
چهره لی درهم رفت. انگـار سنگی بزرگ روی قلبش افتاده بود و فشارش می داد. غرید و دست ها را بهم کوفت. اما راه حلی نمی یافت. سرش داشت کم کم درد می گرفت. خیلی چیزها از مغزش گذشته بود و می گذشت. گیج و منگ در حالی که بازوی زن را می فشرد فرمان داد: « زود، بلند شو. اگه گن شنگو گرفته باشن باید فکر کنیم چه جوری میشه نجاتش داد. فایده ش چیه بشینی و گریه کنی؟». و زن را از جایش بلند کرد. هر دو شتاب زده در باریکه راه به طرف رود راه افتادند.
هنوز چندان دور نشده بودند که پسرک را دیدند. تند تند می دوید، گریه می کرد و چهره اش یکپارچه وحشت بود. بعد بازوی پدرش را چنگ زد و لال شد.
زن با صدایی که می لرزید پرسید: «کجاس؟». بطرف پسرک دوید و بی وقفه تکانش داد.
لی هم بشدت مضطرب بود. «حرف بزن لین، چی شده». احساسِ ترسِ شدیدی در جانش لانه و جا خوش کرده بود.
سرِ پسرک خیسِ عرق و صورت کوچک و مضطربش غرق در هراس بود. «گن شنگ ...» زبانش بند آمد.
در گودالی پوشیده از علف نزدیکِ کناره ی رود، سه مسافر چمباتمه زده بودند. گودال در سطحی بسیار پائین تر از باریکه راه بود. پسرک اولین کسی بود که به آن رسید و فریاد زد: «پدر، نگاه کن ...»، بدجوری ترسیده بود. همسر گن شنگ جیغی وحشیانه کشید و جلو دوید... لی به دنبالش.
بویِ زنبق هایِ آبی همه جا را پر کرده بود. آموزگار که کنار گودالِ پوشیده از علف زانو زده بود، با دست علف ها را کنار زد. جسدی باد کرده، بی تحرک در آبِ تهِ گودال جاگرفته بود. لباس های تیره رنگی از ریشه ی درختی آویزان بود. سوراخی در بالاپوش، نزدیک سمت چپ، به چشم می خورد.
زن مویه کنان خودش را روی جسد انداخت و بغلش کرد: «گن شنگ ... گن شنگ» چنان گریه می کرد که خیال می کردی قلبش تکه تکه شده، از دهان بیرون می ریخت.
آموزگار سرش را بطرف لی برگرداند. با دلسوزی و تأثر زمزمه کرد: «کارش تمومه».
فروشنده گفت: « باید اول با گلوله زده باشنش، خونشو ببین».
صاحب مغازه نالید که: « اقلاً از اونجا بیاریمش بیرون».
لی آه عمیقی کشید و همانطور که بازوی مرتعش پسرش را می فشرد، به آب خیره ماند.
گریه ی همسر گن شنگ فضا را غرق در تنش و ناآرامی کرده بود و گویی تکه های قلبش این جا و آن جا پراکنده می شد. خونِ دلش انگار در رگ های شب، و حتا مهتاب راه می جست. زمین، هوا و آب گریـه می کردند. درختـان، ساقه هـای علف، گل هـا و زنبق هـایِ افراشته بر کناره هایِ رود مویه سر داده بودند.
دهکده همراه با رودِ کوچک خفته در روشناییِ مهتاب، انگار در خود می گریست. تمام دِه در این فضایِ غم انگیز فرورفته، اشک در چشم همه می رقصید.
شبِ نقره ایِ قشنگی بود. نه بادی بود، نه بارانی، اما کرجیِ لی که هرگز پیش از آن از سفر باز نمانده بود، امشب برای اولین بار کنارِ سنگ تلو تلو می خورد ... سوگوار بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 18:34  توسط سحر سهرابی   | 

مزه عشق

آلن اوستن، مثل يك بچه گربه ناآرام، از پله هاي تاريك حوالي خيابان پِل كه قيژ قيژ صدا مي‌كردند، بالا رفت. چند دقيقه‌اي توي پاگرد كم نور ايستاد و دور و بر را پائيد و اسمي را كه خيلي نامشخص روي يكي از درها نوشته شده بود پیدا کرد.


همان‌طور كه بهش گفته بودند، در را هُل داد و اتاق كوچكي ديد كه غير از يك ميز نهار خوري قديمي، يك صندلي راحتي و يك صندلي معمولي، مبلمان ديگري نداشت. روي يكي از ديوارهاي زرد رنگ، دو تا قفسه بود كه سر هم، دوازده تایي بطري و شيشه توش بود.

پيرمردي روي صندلي راحتي نشسته بود و روزنامه مي‌خواند. آلن بدون معطلي كارتي را كه بهش داده بودند، دستش داد. پيرمرد خيلي مودبانه گفت: «بفرماييد بنشينيد آقاي اندرسون. از آشنايتون خوشبختم.»

آلن پرسيد: «واقعيت داره شما معجوني داريد كه...ام... معجزه مي‌كنه؟»

پير مرد پاسخ داد: «آقاي عزيز من تو اين تجارت سهم عظيمي ندارم... من معجون ملين يا معجوني كه باعث بشه دندون در بياد نمي‌فروشم... اما همون‌طور كه هست، متنوعه. فكر نمی‌‌كنم هيچ كدوم از چيـزهائي كه مي‌فروشم اثري فراتر از اينكه بشه دقيقاً معمولي توصيفش كرد، داشته باشه.»

آلن شروع كرد:«خوب، راستش رو بخوايد...»

پيرمرد دستش را طرف يكي از شيشه‌هاي قفسه برد و بين كلام پسر گفت:«مثلاً همين‌جا. اين معجونيه كه مثل آب بيرنگه، تقريباً بدون طعمِ و وقتي توي قهوه، شير، شراب و هر نوشيدني ديگه‌اي ريخته مي‌شه، اصلاً احساس نمي‌شه. وتوي هيچ نوع كالبد شكافي هم تشخيص داده نمي‌شه.»

آلن كه خيلي ترسيده بود، گفت: «منظورتون اينه كه سمه؟»

پيرمرد با بي‌تفاوتي گفت: «دوست داري اسم‌شو دستكش پاك كن بذار. شايد دستكش هم پاك بكنه. من هيچوقت امتحانش نكردم. ممكنه يكي بگه اين زندگي پاك كنِ. زندگي هم گاهي نياز به پاك شدن داره»

آلن گفت: « نه! من اصلاً از اين جور چيزها نمي‌خوام.»

پيرمرد گفت: « احتمالاً اين هم دقيقاً همين طوره. مي‌دوني قيمتش چنده؟ براي يك قاشق چاي خوري، كه كافي هم هست، پنج هزار دلار مي‌خوام نه كمتر. حتي يك پني هم تخفيف نمي‌دم.»

آلن با نگراني گفت: «اميدوارم همه معجون‌هاتون به اين گروني نباشن.»

پيرمرد گفت: «نه عزيزم. مثلاً اصلاً خوب نيست كه يه شربت عشق اينقدر گرون باشه. جوان‌هائي كه شربت عشق مي‌خوان به ندرت پنج هزار دلار پول دارن. اگه داشتن احتياجي به شربت عشق نداشتن.»

آلن گفت: «خب، خدا رو شكر.»

پيرمرد گفت: «من قضيه رو اينطوري نگاه مي‌كنم. با يه دونه، مشتري رو راضي نگه دار، وقتي احتياج داشته باشه براي گرفتن بعدي هم مي‌آد. حتي اگه گرون‌تر هم باشه. حتي اگه لازم باشه بخاطرش پس انداز مي‌كنه.»

آلن گفت: «پس شما واقعاً شربت عشق مي‌فروشيد؟»

پيرمرد دستش را براي برداشتن يك شيشه ديگر دراز كرد و گفت: «اگه شربت عشق نمی‌‌فروختم، كه بقيه چيزها رو هم بهت نمي‌گفتم. آدم فقط وقتي توي موقعيتی‌يه كه مجبوره، مي‌تونه تا اين حد اعتماد كنه.»

آلن گفت: «و اين شربت‌ها...م...فقط...فقط...»

پيرمرد گفت:«نه. اثرشون دائميِ و خيلي بيشتر از هيجان‌هاي موقت هم قوی‌یه. اما شامل اون هم مي‌شه. اثرش زياد، موثر و ازليِ.»

آلن سعي مي‌كرد متفكر و بي‌تفاوت به نظر برسد. گفت: «عجب! چقدر جالب.»

پيرمرد گفت: « البته بُعد معنويش را هم در نظر بگير.»

آلن گفت: «بله البته. اينكار رو مي‌كنم.»

پيرمرد گفت: «اين شربت بي‌تفاوتي رو با وقف شدن جايگزين مي‌كنه و بجاي تحقير، تحسين مي‌آره. مقدار خيلي كمي رو به بانوي جوان بده_ تو آب پرتقال، سوپ، يا نوشابه مزه‌ش حس نمي‌شه_ و بعد هر قدر هم شاد و بي‌خيال باشه كاملاً تغيير مي‌كنه. ديگه هيچي نمي‌خواد بجز خلوت و تو.»

آلن گفت: «باورم نمي‌شه! خيلي به مهموني علاقه داره.»

پيرمرد گفت: «ديگه خوشش نمي‌آد. مي‌ترسه توي مهموني‌ها دخترهاي خوشگل ببيني.»

آلن با ذوق پرسيد: «يعني حسود مي‌شه؟ بخاطر من؟»

-بله. مي‌خواد كه همه چيز و همه كسِ تو باشه.

-اون همين الان هم همه كس منه. ولي اعتنا نمي‌كنه.

-اعتنا مي‌كنه. وقتي از اين بخوره. بلافاصله اعتنا مي‌كنه، تو تنها محبوب زندگيش مي‌شي.

آلن داد زد: «معركه ست!»

پيرمرد گفت: «بعد مي‌خواد از همه كارهات سر در بياره. هر چي كه توي روز برات اتفاق مي‌افته رو مي‌خواد بدونه. كلمه به كلمه شو. دلش مي‌خواد بدونه به چي فكر مي‌كني، چرا لبخند مي‌زني، چرا سرحال نيستي.»

آلن فرياد زد: «اين عشقه!»

پيرمرد گفت: «بله. با چه دقتي ازت مراقبت خواهد كرد! هيچوقت نمي‌ذاره خسته بشي، تو جاي نامرتب بشيني، يا غذات آماده نباشه. اگه يه ساعت دير كني، وحشت مي‌كنه. فكر مي‌كنه كشته شدي يا يه پري تو رو ازش دزديده.»

آلن كه از ذوق دست و پايش را گم كرده بود، گفت: «به سختي مي‌تونم دايانا رو اينطوري مجسم كنم.»

پيرمرد گفت: «لازم نيست از قوه تخيل استفاده كني. و به هر حال، چون هميشه حوري هائي هم دور و برمون وجود دارن، اگه به هر ترتيب تو چنگشون هم افتادي، بعدها، دچار لغزش شدي، لزومي نداره نگران بشي. اون تو رو خواهد بخشيد، بالاخره. البته به شدت لطمه مي‌خوره، ولي تو رو خواهد بخشيد... در نهايت.»

آلن با غضب گفت: «همچين چيزي اتفاق نخواهد افتاد.»

پيرمرد گفت: «البته. ولي اگر بيفته هم جاي نگراني نداره. هيچوقت ازت جدا نمي‌شه. نه! و البته خودش هيچوقت يه ذره هم...كمترين ناراحتي رو برات به وجود نمي‌آره.»

آلن گفت: «و قيمتش چنده اين معجون خارق العاده؟»

پيرمرد گفت: «اين به اندازه اون دستكش پاك كن، يا همون زندگي پاك كن، اون اسمي كه من بعضي وقت‌ها روش ميذارم، گرون نيست. نه. اون پنج هزار دلاره، بدون يك پني تخفيف. آدم بايد سنش از تو بيشتر باشه كه تو اين كارها بيفته. بايد بخاطرش كلي پول جمع كني.»

آلن گفت: «و شربت عشق؟»

پيرمرد كشو ميز آشپزخانه را باز ‌كرد و بطري كوچكي كه نسبتاً كثيف به نظر مي‌رسيد، درآورد وگفت: «بله اين. اين فقط يه دلاره.»

آلن پيرمرد را نگاه مي‌كرد. پیرمرد داشت بطري را پر مي‌كرد. گفت: « نمي‌تونم بگم چقدر ازتون ممنونم.»

پيرمرد گفت: «من دوست دارم در حق مشتري‌هام لطف كنم. بعدها برمي‌گردن. زماني كه نسبتاً اوضاع‌شون بهتر شده و مي‌خوان چيزهاي گرون‌تر بخرن. بفرماييد. اثرش رو خودتون خواهيد ديد.»

آلن گفت: «باز هم ممنونم. خدا نگهدار.»

پيرمرد گفت: « به اميد ديدار.»
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10:58  توسط سحر سهرابی   | 

ساعتي از زندگي

 با علم به ابتلاي خانم مالارد به عارضه قلبي نهايت دقت به عمل آمد تا خبر مرگِ همسرش به آراميِ هرچه بيشتر به اطلاع او رسانده شود. اين خواهرش جوسفين بود که با اشاره‌هايي غير مستقيم سعي مي‌کرد تا  موضوع را به‌نحوي به او بفهماند. ريچارد? دوستِ همسرِ خانمِ مالارد هم آن‌جا حضور داشت. ريچارد در دفتر روزنامه بود که خبرِ حادثه‌ي قطار  با نام  برنتلي مالارد در راسِ‌ ليست کشته شدگان به او رسيد. تنها زماني کوتاه را براي اطمينان از درستي خبر با دريافت تلگراف بعدي صرف کرد تا بتواند از هرگونه عکس العملِ اشتباه در رساندن خبري که خودِ او هم به سختي تحمل شنيدنش را داشت به خانم مالارد جلوگيري کند.
خانم مالارد خبر را مانند زنان بسياري ديگري که خبر مشابهي را شنيده بودند - با عجز و ناتواني از قبول اين‌چنيني واقعيتي- نشنيد.تنها به يکباره با گريه خود را در آغوشِ خواهرش جوسفين انداخت و زماني که از شوک شنيدن خبر کاسته شد به اتاقش رفت تا تنها باشد و به هيچکس هم اجازه نداد تا او را همراهي کند.
داخل اتاق در مقابل پنجره‌ي باز،  در ميانِ صندلي بزرگ و راحتي فرو رفت. خستگي مفرطي جسمش را دربرگرفته بود و انگار قصد داشت به روحش نيز نفوذ کند. از ميان چهارچوبِ پنجره‌ي مقابل چشمانش سرشاخه‌هاي درختاني که حالا ديگر با آمدن بهار جاني دوباره گرفته بودند و با وزشِ هر نسيم مي‌رقصيدند، نمايان بود. بوي دلپذيرِ هوايي باراني به مشام مي رسيد. صداي دستفروشي که در خيابان جلوي خانه‌اش مشغول فروش اجناسِ خود بود به گوش مي‌رسيد. کسي در آن دور دست‌ها آوازي مي‌خواند. گنجشک‌هاي بي شماري بر لب بام‌ها جيک  جيک مي‌کردند. در مقابل چشمانش تکه‌هاي آبيِ آسمان از پسِ ابرهاي درهم تنيده در سمت غرب ِپنجره نمايان بودند.
سرش را به پشتيِ صندلي راحتي تکيه داده بود وکاملا بي‌حرکت بود. تنها زمان‌هايي مي‌شد که درست مانند کودکي که با گريه به خواب برود و در خواب هم هق‌هق کند  بغض گلويش را مي‌شکست و او را تکاني مي‌داد.
جوان? زيبا و آرام بود? با صورتي که خطوطش حاکي از مقاومت درونيِ او در برابر سختيِ  زندگي بود. اما حالا چشمانش با بهتي ملال‌آور به فراسوي يکي از همان تکه‌هاي آبيِ آسمان خيره مانده بود. در فکر فرو نرفته بود. بلکه در نگاهش مي‌شد نوعي بلاتکليفي و عدم توانايي در چاره‌جويي را خواند.
انگار قرار  بود چيزي به سراغش بيايد و او بيمناک انتظارش را مي‌کشيد. چه بود؟ مبهم‌تر از آن بود که به اسم درآيد. با تمام اين وجود او به ‌خوبي احساسش مي‌کرد که از ميان تمام صداها و رنگ‌ها و مناظري که آسمان پيشِ رويش را پوشانيده بود آهسته به سمتش مي‌آيد.
با حالتي حاکي از درد نفس‌نفس مي زد? داشت مي‌فهميد آن‌چه به سمت او مي‌آيد تا احاطه‌اش کند چيست به همين دليل سعي داشت تا آن ‌را با اراده‌اش که به همان  بي‌جانيِ دستانى سفيدِ لرزانش بودند? به عقب براند.
زماني که ديگر از کشمکش‌هاي دروني رهايي پيدا کرد? کلمه‌اي نجواگويان از ميان دهانِ نيمه‌بازش خارج شد. و دوباره دوباره با هر نفس اين کلمه را زمزمه کرد:« رهايي ?رهايي? رهايي !!» ديگر در نگاهش اثري از ترس و نااميدي نبود بلکه به جاي آن برقِ شادي و اشتياق در چشمانش موج مي‌زد. ضربان قلبش بالا رفته بود و جريانِ خون هر ذره از بدنش را گرم مي‌کرد و سراسر وجودش را آرامش مي‌بخشيد.
حتي براي لحظه‌اي سعي نکرد تا از خود بپرسد اين لذتِ بي‌حد و حصر چيست که تمام وجودش را فرا گرفته است. به اين خودباوري رسيده بود که بتواند از اين سوال به عنوان مسئله‌اي جزئي چشم‌پوشي کند.
خوب مي‌دانست که اگر دست‌هاي پر محبت و مهربان  او را- چهره‌اي که هيچ‌گاه عشقش را دريغ نکرده بود - در آغوشِ مرگ کبود و بي‌جان ببيند، دگرباره خواهد گريست. اما در پسِ اين لحظاتِ تلخ? سال‌هاي آتي را مي‌ديد که ديگر کاملا به خودش تعلق خواهد داشت. و او با آغوشي باز به استقبالش مي‌رفت.
درسال‌هاي آينده ديگرکسي نبود که او به‌خاطرش زندگي کند. ديگر زندگي تنها متعلق به خودش خواهد بود. ديگر اراده‌اي قوي سعي نخواهد کرد تا با سماجتي متعصبانه به او بقبولاند که زن و مرد حق دارند عقيده‌ي خودشان را به ديگري تحميل کنند. نيت مهربانانه و يا شايد هم ظالمانه‌ي اين تصميم موجب مي‌شد تا کار او در آن لحظه‌ي کوتاه چيزي جز گناه به نظرش نيايد.
اما هنوز بعضي اوقات دوستش داشت- البته نه بيشتر اوقات. چه اهميتي داشت؟ عشق اين معماي حل‌نشده ديگر چگونه مي توانست در مقابلِ اين آزادي درونىِ او که ناخودآگاه وجودش را تصرف کرده بود? بايستد؟
« آزادي! روح و جسمم ديگر  آزاد خواهند بود...!» مدام زير لب زمزمه مي‌کرد.
خواهرش جوسفين  در مقابل در بسته‌ي اتاق زانو زده بود و از سوراخ کليد التماس مي‌کرد تا در را به رويش باز کند: « لويس? در رو باز کن. ازت خواهش مي‌کنم. خودت رو از بين مي‌بري- تو داري اون‌جا چه‌کار مي‌کني؟ لويس؟ به‌خاطر خدا در رو باز کن!»
« از اين‌جا برو? من خودم رو از بين نمي‌برم». در مقابل پنجره داشت هواي تازه‌ي بهاري را تنفس مي‌کرد.
رويا‌ها و خيالات تمام روزهاي در راه? روزهاي بهاري? روزهاي تابستان و تمام روزهاي ديگري که تنها از آنِ خودش بودند به ذهنش هجوم آورده بود. در دل آرزو مي‌کرد تا زندگي‌اش طولا ني باشد. انگار نه انگار همين‌ ديروز بود که با احساسي مشمئزکننده زندگي به نظرش زيادي طولاني آمده بود.
بلند شد. در را براي خواهرش که پشتِ در مدام التماس مي‌کرد? باز کرد. برق پيروزي در چشمانش نمايان بود و به مانند ملکه‌‌ي پيروزي،  مدهوش گام  برمي‌داشت. با تکيه بر خواهرش از پله‌ها پايين رفت. ريچارد پايين پله‌ها انتظارش را مي‌کشيد.
کسي در جلويي خانه را با کليد باز کرد. اين برنتلي مالارد بود که گرد و خاک سفر گرفته? ساکِ سفر و چترش را خونسردانه حمل مي‌‌کرد. او  جايي بسيار دورتر از محل حادثه بوده و حتي نمي‌دانست اصلا حادثه‌اي اتفاق افتاده است. با تعجب به گريه‌هاي جوسفين نگاه مي‌کرد و تلاش ريچارد براي دور کردن او از چشم همسرش.
اما ديگر خيلي دير شده بود. دکتر‌ها علتِ مرگ را سکته‌ی قلبیِ ناشی از شادی بیش از حد اعلام کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 15:27  توسط سحر سهرابی   | 

خودکشی‌های عاشقانه


زن نامه‌ای از طرف شوهرش دريافت کرد. دو سال از زمانی که مرد ديگر دوستش نداشت و او را ترک کرده بود می‌گذشت. نامه از يک سرزمين دور آمده بود.

«اجازه نده بچه توپش را به زمين بزند. صدای آن قلب مرا می‌شکند.»

زن توپ را از دختر نه ساله‌اش گرفت.

دوباره نامه‌ای از طرف شوهر آمد. اين يکی از پستخانه‌ی ديگری بود.

«بچه را با کفش به مدرسه نفرست. من می‌توانم صدای پای او را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن به جای کفش، صندل‌های نرم پای بچه کرد. دختر گريه کرد و ديگر حاضر نبود به مدرسه برود.

يک بار ديگر نامه‌ای از طرف شوهر آمد. فاصله‌اش با نامه‌ی گذشته يک ماه بيشتر نبود اما دست خط مرد به نظر زن خيلی قديمی آمد.

«اجازه نده بچه از کاسه‌ی چينی غذا بخورد. می‌توانم صدايش را بشنوم. اين صدا قلب مرا می‌شکند.»

زن با قاشق‌ چوبی خودش به دختر غذا داد. درست مثل سه ساله‌گی‌اش. بعد دورانی را به ياد آورد که دختر واقعاً سه ساله بود و مرد روزهای خوشی را کنار او گذرانده بود. دختر خودش رفت از قفسه‌ی آشپزخانه کاسه‌ی چينی‌اش را برداشت. زن فوراً آن را از دست او گرفت و در باغچه به سنگ کوبيد: صدای شکستن قلب مرد! زن ناگهان ابروهايش را بالا برد. کاسه‌ی خود را به طرف ديوار پرتاب کرد و آن را شکست. آيا اين صدای شکستن قلب شوهرش نبود؟ زن ميز ناهارخوری کوچک را از پنجره به باغچه پرتاب کرد. اين صدا چی؟ زن خود را به ديوار زد و شروع به مشت کوبيدن کرد. خود را روی پارتيشن کاغذی پرت کرد و مثل نيزه از ميان آن گذشت و سقوط کرد. اين صدا چی؟

«مامان، مامان، مامان!»

دختر شيون‌کنان به طرف او دويد. زن به او سيلی زد. آه، به اين صدا گوش کن!

هم چون پژواکی از آن صدا، نامه‌ی ديگری از طرف شوهر آمد. از سرزمين و پست‌خانه‌يی دور و جديد.

«هيچ صدايی در نياوريد. درها را نه ببنديد نه بازکنيد همين‌طور پنجره‌ها را. نفس نکشيد. حتا نبايد اجازه دهيد صدايی از ساعتی که در خانه است بيرون بيايد.

«هردو شما، هردو شما، هردو شما!» زن همان‌طور که نجوا می‌کرد اشکش جاری شد. بعد از آن، ديگر از هيچ‌کدام آن دو، هيچ صدايی شنيده نشد. آن‌ها حتا به کوچک‌ترين صداها پايانی جاودانه بخشيدند. به عبارت ديگر، مادر و دختر هر دو مردند.

و عجيب اين‌جاست که شوهر زن هم کنار آن‌ها دراز کشيد و مرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 17:14  توسط سحر سهرابی   |